دردانه زندگی ما

لحظات وصف نشدنی حضور تسنیم زندگیمون

دلتنگی

فرزندم دلتنگم خیلی دلتنگ برای قطره قطره برفی که از آسمان دیار من می چکد و قادر به دیدن آن نیستم. برای نگاه پر از مهر مادر و پدری که چند ماه است برایم خاطره شده و در اعماق خیالم به تصویر می کشم. برای همه آنانی که خالصانه دوستم دارند و عاشقانه بهشان عشق ورزیده ام اما از من دورند... برای قدم زدن در خیابان هایی که تعلق جسم و جانم به آن است و خاطرات ناب کودکی و جوانی ام را در خود حبس کرده اند برای دوستانی که غم ها و شادی هایمان گرمای با هم بودنمان بود و دوری شان سردی دستانم شده. در این خلصه که زیست می کنم همه چیز بوی کاه می دهد و دورنگی... تنها رنگ ناب آن مرقد و مأمنی است که دلبستگی مادرت شده و مهرش پایم را به این شهر کشان...
6 دی 1394

یلدا وشهد شیرین سلامتی تو

سلام عزیزدل مادر با اون آهنگ قشنگ قلبت که دیروز ضربان قلب منو تنظیم کرد  آره مادری دیروز رفتم سونو البته به اتفاق بابا یاسر مهربون که به خاطر ما مرخصی گرفته بود که تنها نباشیم و از صبح زود هم آماده بود رفتیم همون سونوگرافی معروف (مژده شمس) که بزور وقت میده اما ما از 20 روز پیش وقت داشتیم و وقتی رفتیم یک ساعتی منتظر اومدن دکتر شدیم و من نفر سوم بودم خدارو شکر چون خیلی خیلی شلوغ بود دلشوره داشتم اما همش ذکر می گفتم و قرآن می خوندم بابایی هم همینطور زیر لب ذکر میگفت تا اینکه اسممو خوند و رفتم داخل.. دکتر صدای قلبتو گذاشت چقدر آرررررروم شدم انگار دنیا رو بهم دادن دلم میخواست همه سکوت کنن و من ساعت ها فقط به این صدای دلنواز گوش ب...
1 دی 1394

توکل....

سلام مروارید دل من الهی من فدای تو بشم که با اومدنت وجودم و همه چیزمو تغییر دادی... فردا روز سونی nt ی ماست .... إ توکل من مثل همیشه به خدای خوب و مهربون و صاحب الزمان(عج) چون فردا آغاز تاجگذاری امام زمانه عزیز دلم مطمئنم عیدی این روز سلامتی شماست از طرف امام خوبی ها و همچنین نگاه همیشگی امام رضای مهربون ... این چند روز به خوبی گذشت خدارو شکر دیشب با بابایی یه سر رفتیم آتلیه ای که به مناسبت سالگرد مراسم عروسی مون عکس گرفته بودیم عکس ها رو انتخاب کردیم 8 تا عکس جالب و قشنگ شد قرار شد زودی چاپ کنن تو این هفته... انشالله بزودی عکسای سه نفری مون جیگر من سر راه موقع برگشت هم یکم خریدای آشپزخونه ای کردیم. یادم رفت بگم تو این چند...
29 آذر 1394

آغاز ماه نورانی ربیع الاول

سلام عصاره وجودم قربونت بشم من که آروم و بی صدا همراه مامانی هستی این چند روز روزهای آخر ماه صفر بود ماهی که برکت و عظمت زیادی داره و ختم به شهادت حضرت محمد(ص) امام حسن(ع)در نهایت امم رضا(ع) ی رئوف میشه. به همین دلیل هم خیلی جایگاه و ارزش بالایی داره و همه عزاداری جانانه ای می کنند و وداع با ماه صفر. دیروز که شهادت امام رضا بود با بابا یاسر پیاده رفتیم حرم خیلی شلوغ بود حتی از خیابون طبرسی هم جمعیت به سختی رد می شد مثل وقتی که کنار ضریح هستی... اما شور و حال خیلی عجیب و با صفایی داشت من و بابایی تا چشممون به یه بابا مامان مهربون می افتاد که یه نی نی تو بغلشون یا کالسکه داشتن و دسته های عزاداری رو همراهی می کردن هر دو به یه چیز مشترک ف...
22 آذر 1394

ورود به ماه سوم

سلام دردونه وجودم الهی فدات بشه مامانی به لطف خدای مهربون و نگاه کریمانه امام رئوف(ع) وارد ماه سوم شدیم خدارو هزار هزار بار شکر می کنم دلبند نازم پنجشنبه گذشته اربعین بود منم چهارشنبه اش رو مرخصی گرفتم که سه روز کامل خونه باشم و یکم به خودم و خونه برسم؛ اربعین با هم پیاده رفتیم حرم و نماز ظهر رو جماعت تو حرم امام رضا(ع) خوندیم و کلی دعاهای قشنگ کردیم خیلی خوب بود بعدشم پیاده تا خونه آروم برگشتیم چون خیابون های منتهی به حرم خیلی شلوغ بود و حال و هوای خاصی داشت. یکی دو هفته ای میشه که پوست بدن و صورتم به شدت ملتهب شده و خارش داره و دونه زده  خیلی خیلی مامان و برخی اطرافیان گفتن از شدت مواد گرمی که خوردم و باید مطابقش هم سر...
14 آذر 1394

مرکز مراقبت بارداری

سلام دردونه وجودم الهی که نگاه امام زمان ازت دور نشه و لطف خدای مهربون و نظر امام رضای رئوف همراه ثانیه ها و لحظه هات باشه مامانی. پریروز یکم حالم بد بود انگار مسموم شده بودم شب با بابایی رفتیم درمانگاه و خانم دکتر برام استعلاجی و استراحت در منزل نوشت واسه دیروز منم دیروز صب رفتم مرکز مراقبت های بارداری هاشمی نژاد (میدان ابوریحان) کلی معطل شدم و مجبور شدم تو خیابون چرخ بزنم تا باز کرد اولین نفر بودم رفتم واسه تشکیل پرونده خانم خداکرمی مسئول مراقبت ها خیلی خانم باصبر و حوصله ایه.. خییییییلی تمام حالت ها و آزمایش ها و سونو و قد و وزن و اینا رو که گرفت و ثبت کرد هیچی بعدش کلی مشاوره تغذیه و رفتاری و اینا بهم داد خیلی خوب بود اونم م...
9 آذر 1394

اواخر هفته هشتم

سلام عشق مامان الهی فدات بشم من که از همین الان دلم خیلی برات قنج میره  عزیزدلم من خیلی دلتنگتم انشالله بیای و مامان رو از تنهایی و غربت دربیاری گل نازم اواخر هفته هشتم هستم و توام خیلی ماهی چون بجز یکم خستگی و خیلی به ندرت تهوع چیزی احساس نمیکنم توام مامانو دوست داری که اینقد خوبی میدونم دیروز بازهم باهم رفتیم حرم و نماز و دعا و زیارت امام مهروبونی ها... خیلی بهمون خوش گذشت امروزم جلسه زیارت عاشورا اداره نرسیدم و تنهایی خودم خوندم اما جلسه اخلاق که با محوریت نحوه اصحاب امام زمان(عج) شدن بود، بودم خیلی مباحث ارزشمندی گفتن الهی که به حق امام زمان توام سربازشون بشی دردونه من دیشب با باباجونی رفتیم بیرون برای مامانی یه...
5 آذر 1394

هفته هفتم

فرزند گلم الهی مامانی فدای تو بشه که جزء به جزء ثانیه های این روز هام با یاد و دعا برای تو می گذره.... تقریبا اواخر هفته هفتمم   خدارو هزار بار شکر. دیروز تا حدودای ساعت چهار اداره بودم بعدش با نسترن جونی یکم میوه خوردیم و قدم زنان اومدیم بیرون بارون قشنگی می اومد اما زیبا  از نسترن جونی جدا شدم و رفتم مطب خانم دکتر کیخا خیلی شلوغ بود یک ساعتی طول کشید تا نوبتم شد. خانم دکتر از سونو و از شرایطم راضی بود فقط گفت فشارت پائینه وزن هم اضافه نکردی   بهم توصیه کرد در طول روز و بین کار اداری استراحت داشته باشم و بیشتر به خودم برسم اما در کل از حالاتم پرسید و اینکه تهوع دارم یا نه؟ خدا رو شکر من ویار یا تهوع خاصی ندار...
1 آذر 1394

دیدن دردانه و حس وصف نشدنی

سلام دردانه من.... الهی فدای تو بشم که بالخره دیدمت  چهارشنبه 27 آبان با آبجی فاطمه ام رفتیم سونو... دل تو دلم نبود اما بودن خواهرم بهم آرامش می داد هشت و نیم رسیدیم خلوت بود بهم گفت هر وقت آماده شدی بگو.. همش راه می رفتم و صلوات و دعا و سوره یس خوندم سر راه به حرم امام رضا که عرض ارادت کردیم سپردمت به خودش... بعدشم که فرداش میلاد پدر بزرگوارشون امام موسی بن جعفر(ع)(باب الحوایج) بود و میدونستم ایشون هم منو دست خالی بر نمی گردونن از طرف دیگه هم سونوی من بیمارستان جواد الائمه فرزند امام رضا(ع) بود و همه این ها برام نشونه خیر و برکت بود نذر کردم که اگر همه چیز خیر و خوشی بگذره روز میلاد امام موسی بن جعفر(ع) شله زرد بدیم. از...
30 آبان 1394

لحظه شماری برای حس تو...

سلام دردونه من امروز با سردرد از خواب پاشدم شب هم نتونستم خیلی راحت بخوایم نمی دونم چرا؟ سرکار امروز خیلی شلوغ بود اما از طرفی خوب بود که سرگرم شدم آخه به امید خدا فردا میرم برای سونوی تو که قلب مامانی بهتره که فکرم درگیر باشه و فکر و خیال نکنم تا اومدم سر وبلاگت دیدم سمیه جونیم پیام گذاشته و خیلی خوشحال شدم و انرژی گرفتم انشالله خدا خیرش بده  امروز خواهرم میاد مشهد پیشم منم فردا و پس فردا رو مرخصی گرفتم که هم خونه باشم هم اینکه کارای دکتر رو راحت تر و بدون استرس کار انجام بدم ...دلم برای خواهرم خیلی تنگ شده خیلی وقته ندیدمش خوشحالم که وقت سونو خواهرم پیشمه. راستی دیروز اولین ختم قرآن رو به پایان بردم و امروز دور دوم...
26 آبان 1394