دردانه زندگی ما

لحظات وصف نشدنی حضور تسنیم زندگیمون

خبرهای پر از عسل

سلااااااااااام بروی ماهت دخترنازم  بله بله دختر  یه مونس و همدم برای تنهایی مامانی سه شنبه حالم خوب نیود رفتم دکتر گفت گلو و سینوزیت هات عفونت کرده و باید حتما استراحت کنی و دارو مصرف کنی   رفتم خونه به بابام زنگ زدم و گفتم حالم خوب نیست اوناهم تصمیم گرفته بودن بیان مشهد اما بهم از قبل نگفتن چهارشنبه صبح رسیدن خونمون واااای نمیدونی چقد خوشحال شدم خیلی وقت بود ندیده بودمشون خیلی ذوق زده شده بودم اومدن بودن یکم مراقبم باشن صبح چهارشنبه با مامانم یعنی مامان بزرگی شما رفتیم سونو و خبر خووووب دخمل بودن شمارو بهمون دادن خیلی خیلی خوشحال بودیم شما اونروز 216 گرم بودین دردونه من الهی فدات بشم  دکتر گفت همه چی خیلی عالیه...
17 بهمن 1394

توکل....

سلام مروارید دل من الهی من فدای تو بشم که با اومدنت وجودم و همه چیزمو تغییر دادی... فردا روز سونی nt ی ماست .... إ توکل من مثل همیشه به خدای خوب و مهربون و صاحب الزمان(عج) چون فردا آغاز تاجگذاری امام زمانه عزیز دلم مطمئنم عیدی این روز سلامتی شماست از طرف امام خوبی ها و همچنین نگاه همیشگی امام رضای مهربون ... این چند روز به خوبی گذشت خدارو شکر دیشب با بابایی یه سر رفتیم آتلیه ای که به مناسبت سالگرد مراسم عروسی مون عکس گرفته بودیم عکس ها رو انتخاب کردیم 8 تا عکس جالب و قشنگ شد قرار شد زودی چاپ کنن تو این هفته... انشالله بزودی عکسای سه نفری مون جیگر من سر راه موقع برگشت هم یکم خریدای آشپزخونه ای کردیم. یادم رفت بگم تو این چند...
29 آذر 1394

ورود به ماه سوم

سلام دردونه وجودم الهی فدات بشه مامانی به لطف خدای مهربون و نگاه کریمانه امام رئوف(ع) وارد ماه سوم شدیم خدارو هزار هزار بار شکر می کنم دلبند نازم پنجشنبه گذشته اربعین بود منم چهارشنبه اش رو مرخصی گرفتم که سه روز کامل خونه باشم و یکم به خودم و خونه برسم؛ اربعین با هم پیاده رفتیم حرم و نماز ظهر رو جماعت تو حرم امام رضا(ع) خوندیم و کلی دعاهای قشنگ کردیم خیلی خوب بود بعدشم پیاده تا خونه آروم برگشتیم چون خیابون های منتهی به حرم خیلی شلوغ بود و حال و هوای خاصی داشت. یکی دو هفته ای میشه که پوست بدن و صورتم به شدت ملتهب شده و خارش داره و دونه زده  خیلی خیلی مامان و برخی اطرافیان گفتن از شدت مواد گرمی که خوردم و باید مطابقش هم سر...
14 آذر 1394

اواخر هفته هشتم

سلام عشق مامان الهی فدات بشم من که از همین الان دلم خیلی برات قنج میره  عزیزدلم من خیلی دلتنگتم انشالله بیای و مامان رو از تنهایی و غربت دربیاری گل نازم اواخر هفته هشتم هستم و توام خیلی ماهی چون بجز یکم خستگی و خیلی به ندرت تهوع چیزی احساس نمیکنم توام مامانو دوست داری که اینقد خوبی میدونم دیروز بازهم باهم رفتیم حرم و نماز و دعا و زیارت امام مهروبونی ها... خیلی بهمون خوش گذشت امروزم جلسه زیارت عاشورا اداره نرسیدم و تنهایی خودم خوندم اما جلسه اخلاق که با محوریت نحوه اصحاب امام زمان(عج) شدن بود، بودم خیلی مباحث ارزشمندی گفتن الهی که به حق امام زمان توام سربازشون بشی دردونه من دیشب با باباجونی رفتیم بیرون برای مامانی یه...
5 آذر 1394

دیدن دردانه و حس وصف نشدنی

سلام دردانه من.... الهی فدای تو بشم که بالخره دیدمت  چهارشنبه 27 آبان با آبجی فاطمه ام رفتیم سونو... دل تو دلم نبود اما بودن خواهرم بهم آرامش می داد هشت و نیم رسیدیم خلوت بود بهم گفت هر وقت آماده شدی بگو.. همش راه می رفتم و صلوات و دعا و سوره یس خوندم سر راه به حرم امام رضا که عرض ارادت کردیم سپردمت به خودش... بعدشم که فرداش میلاد پدر بزرگوارشون امام موسی بن جعفر(ع)(باب الحوایج) بود و میدونستم ایشون هم منو دست خالی بر نمی گردونن از طرف دیگه هم سونوی من بیمارستان جواد الائمه فرزند امام رضا(ع) بود و همه این ها برام نشونه خیر و برکت بود نذر کردم که اگر همه چیز خیر و خوشی بگذره روز میلاد امام موسی بن جعفر(ع) شله زرد بدیم. از...
30 آبان 1394

لحظه شماری برای حس تو...

سلام دردونه من امروز با سردرد از خواب پاشدم شب هم نتونستم خیلی راحت بخوایم نمی دونم چرا؟ سرکار امروز خیلی شلوغ بود اما از طرفی خوب بود که سرگرم شدم آخه به امید خدا فردا میرم برای سونوی تو که قلب مامانی بهتره که فکرم درگیر باشه و فکر و خیال نکنم تا اومدم سر وبلاگت دیدم سمیه جونیم پیام گذاشته و خیلی خوشحال شدم و انرژی گرفتم انشالله خدا خیرش بده  امروز خواهرم میاد مشهد پیشم منم فردا و پس فردا رو مرخصی گرفتم که هم خونه باشم هم اینکه کارای دکتر رو راحت تر و بدون استرس کار انجام بدم ...دلم برای خواهرم خیلی تنگ شده خیلی وقته ندیدمش خوشحالم که وقت سونو خواهرم پیشمه. راستی دیروز اولین ختم قرآن رو به پایان بردم و امروز دور دوم...
26 آبان 1394

مهمون بازی

دیروز از سرکار خیلی خسته و گشنه رسیدم خونه ساعت حدودای سه و نیم بود یه نیمرو درست کردم و خوردم و از فرط خستگی گرفتم خوابیدم ساعت 5 و ربع بیدار شدم و نماز مغرب و عشا رو خوندم و زنگیدم به بابا یاسر که گفت قراره شام دوست کرمانیش با مادر و خواهر و خانومش شام بیان خونه ما مثلا داشت اطلاع میداد  من جا خودم چون خونه ریخت و پاش بود و شامم فکری نکرده بودم  سریع پریدم آشپزخونه گوشتای خورشتی رو ریختم جی پاز و شروع کردم به دم کردن برنج و سرخ کردن سیب زمینی(برای قیمه).... خلاصه خیلی سریع کارا رو انجام دادم و خونه رو جمع و جور کردم اصلا متوجه گذشت زمان نبودم که یهو درو زدن و بابایاسر و مهموناش اومدن داخل ....سریع چای گذاشتم و ...
25 آبان 1394
1